HyperLink HyperLink
سایتهای مرتبط ارتباط با ما درباره ما معرفی اعضای انجمن فصلنامه دینی اجتماعی بیان گزارشات فرهنگی مقالات صفحه نخست
 ۱۳۸۹/۶/۱۵  :امروز Skip Navigation Linksصفحه نخست > مقالات > مشاهده متن مقاله مسیر:
عناوین 
صفحه نخست
رويدادها
فصلنامه دینی اجتماعی بیان
معرفی اعضای انجمن
ارتباط با ما
درباره ما
انتقادات و پیشنهادات
سایتهای مرتبط
 
مقالات
 
اندیشه
زلال وحی
اجتماع
 
 
آمار بازدید کنندگان سایت
 
1 :کاربران online
10 :کاربران امروز
123 :کاربران این هفته
793 کاربران این ماه
34193 :کاربران از ابتدا
 
خاستگاه تصوف و عرفان اسلامی
نویسنده:

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه:

aدر جهان اسلام علومی وجود دارد که به معنای خاص به علوم اسلامی شهرت یافته اند. مانند حدیث، تفسیر، فقه، اصول، کلام، رجال، فلسفه، عرفان، صرف و نحو، معانی و بیان، درایه و...

در میان این علوم برخی در دامن اسلام متولد شده اند و اصالتاً زائیده تفکر اسلامی و قرآنی می باشند. علومی از قبیل حدیث، تفسیر، فقه و اصولف رجال، درایه، صرف و نحو و معانی و بیان و کلام البته در اصل مبانی خود از این دسته هستند و در آن هیچ اختلافی بین مسلمین و غیر مسلمین دیده نمی شود.

این علوم از بدو تولد و بوجود آمدن تا مرحله رشد و کمال و بسط و فرقه شدن و توسعه یافتن فقط یک خاستگاه و یک منشأ داشته اند و آن هم اسلام و قرآن و احادیث و سنت نبوی بوده است.

در این بین یکی از علومی که خارج از جهان اسلام بوجود آمده و بعدها توسط برخی از مسلمین وارد جهان اسلام شده و رشد و توسعه یافته و اصالت اسلامی ندارد فلسفه است. این علم به معنای خاص و مصطلح زادگاه و خاستگاهش یونان است و از طریق ترجمه های آثار یونانی به عربی وارد جهان اسلام و تفکر اسلامی شده است. در اینکه این علم اصالت و منشأ اسلامی ندارد و تقریباً اجماع وجود دارد وشاید هیچ گونه اختلافی در این نظر وجود نداشته باشد.

اما در مورد عرفان و اصالت آن بین اندیشمندان و علماء اسلامی و غیر اسلامی بویژه متشرقین اختلافات بسیاری وجود دارد. برخی را عقیده بر آن است که عرفان و تصوف و تفکر عرفانی ریشه در اسلام و قرآن و سیره نبوی دارد و لذا خاستگاه آن را اسلام می دانند و عرفان در نظر آن اصالت اسلامی دارد.

عده ای دیگر معتقدند که عرفان و تصوف اسلامی اصالتاً از مکاتب وادیان و نحله های عرفانی دیگر وارد جهان اسلام شده است و لذا از نظر ایشان جستجوی عرفان و خاستگاه آن در داخل متون اسلامی کاری بیهوده و غیر منطقی است و باید برای شناخت منشاء تصوف اسلامی به دنبال متون ادیان و مذاهب دیگر رفت.

در این میان برخی دیگر راه میانه ای را در پیش گرفته اند و آنان را رأی بر این است که عرفان اسلامی در درون خود اسلام متولد شده و بستر اصلی آن اسلام است هر چند در مراحل بعدی از ادیان و مکاتب دیگر نیز تأثیر پذیرفته است.

1-     هدف از تحقیق حاضر:

هدف نگارنده از این تحقیق این است که در این سطور اندک آراء و نظریات دانشمندان را جمع آوری کرده و بصورت دقیق در دسترس علاقه مندان به این مباحث قرار دهد تا با آراء موافق و مخالف آشنا شوند.

2-     روش تحقیق:

روش تحقیق در این مقاله کتابخانه ای است و فق به منابع مورد نظر مراجعه شده است و در هیچ جایی و هیچ موردی مسقیماً به صاحبان نظر در این مباحث مراجعه نشده است.

3-     روش بحث در تحقیق:

روش نگارنده دراین تحقیق نسبتاً تفصیلی، بصورت توصیفی است، و هیچ گونه جنبه تحلیلی و یا نظریه پردازی ندارد در جاهایی هم که تحلیل و بررسی و نقد و نظر وجود دارد توسط نظریه دیگری است که سعی کرده ایم آن را بیاوریم نه نظری از خود داده باشیم و بیشتر سعی شده که آراء و نظریات را در مقابل هم قرار دهیم.

4-     اهمیت بحث:

بحث خاستگاه تصوف در جهان اسلام نظر به آراء موافق و مخالف اهمیت متفاوت دارد.

اگر اثبات شود که تصوف یک علم اصالتاً اسلامی و زائیده قرآن و سنت است اولین پاسخ مخالفان این علم بخصوص فقهاء داده شده است. و عرفان هم بدون نزاع و جدلهای طاقت فرسا به عنوان یک علم کاملاً اسلامی در ردیف دیگر علوم اسلامی قرار می گیرد و در نتیجه نسبت آن با دین هم مشخص خواهد شد.

اما اگر در مقابل اثبات شود که عرفان و تصوف خاستگاهی غیر اسلامی داشته، و زائیده ادیان و مکاتب دیگر است، شدیدترین و بالاترین مقابله این است که عرفان را از معارف اسلامی خارج کنند وبه آن هیج اعتنایی نشود(چنانکه در طول تاریخ اسلام چنین برخوردهایی صورت گرفته است) و راه معتدل تر این است که نسبت آن با دین مشخص شود و به عنوان یک فرآورده و علم بشری در خدمت دین قرار گیرد البته این در صورتی است که یک آرایش و پیرایش در آن صورت گیرد و از جنبه های مثبت و مفید آن استفاده شود.(چنانکه برخی نیز این روش را پیشنهاد کرده اند).

5-     بخش های مقاله:

این مقاله غیر از مقدمه که از نظر خواننده گرامی گذشت از سه بخش تشکیل شده است.

در بخش اول آراء و نظریات آن دسته از علماء و اندیشمندان را که قائل به اصالت اسلامی بودن عرفان هستند مورد مطالعه قرار می دهیم. این بخش نیز خود به دو قسمت تقسیم می شود یکی ا ندیشمندان جهان اسلام و دیگری اندیشندان غیر اسلامی بویژه متشرقین.

در بخش دوم آراء و اقوال مخالفان را مورد مطالعه قرار می دهیم، که این قسمت نیز از دو بخش تشکیل شده است یک بخش مخصوص اندیشمندان اسلامی، و بخش دیگر مربوط به اندیشمندان غیر اسلامی بویژه متشرقین.

وبخش سوم که بخش پایانی است، مربوط به نتیجه گیری است در این قسمت نگارنده از تمام بحث یک نتیجه گیری کرده و بر اساس آن سطوری را نگاشته است.

تذکر: در مقاله دیدگاه کسانی را که معتقدند عرفان اسلامی خاستگاه و منشأ اسلامی دارد، بخاطر ایجاز و اختصار دیدگاه«اصالت اسلامی» نامیده ام، و دیدگاه مقابل یعنی مخالفان نظر بالا را دیدگاه«اصالت غیر اسلامی» نام گذاری کرده ام.

بنابراین در هر جا دیدگاه اصالت اسلامی گفته می شود مقصود همان موافقان خاستگاه اسلامی عرفان است و هرجا دیدگاه اصالت غیر اسلامی گفته می شود منظور مخالفان خاستگاه اسلامی عرفان و تصوف است.

بخش اول: دیدگاه«اصالت اسلامی».

الف) اندیشمندان اسلامی:

1-     نظر عرفای اسلامی:

ابو نصر سراج طوسی(متوفای 378 ه.ق):

عرفای مسلمان همیشه اصرار داشته اند که به عرفان اصالت اسلامی بدهند و اثبات کنند که خاستگاه و سایه های عرفان اسلامی قرآن و احادیث است، و حقیقت اسلام را تنها در عرفان می توان یافت. ما دراین مجال اندک شواهدی را از مهمترین کتب عرفای مسلمان می آوریم ک این شواهد خود دال بر نظریات آنهاست. اما ابتدا به سراغ کتاب اللمع فی التصوف تألیف ابونصر سراج طوسی می رویم. بد نیست بدانید که انتخاب این کتاب به عنوان اولین منبع شاهد، بر چند دلیل است.

اولاً: کتاب اللمع یکی از نخستین و مهمترین ستون اصلی اسلامی به شمار می رود و از معتبرترین منابع عرفان شناسی است. یقیناً آثار متأخره از این کتاب متأثر بوده و استفاده هایی کرده اند.

ثانیاً: این کتاب از جامعیت و گستردگی در موضوعات و مسائل عرفانی برخوردار است.

ثالثاً: مؤلف با اطلاعات گسترده ای که از قرآن و حدیث دارد پیوسته کوشیده است تا بین شریعت و طریقت آشتی و پیوند برقرار کند و عقید تمایز و اختلاف شریعت و طریقت را باطل کند و تصوف را نه تنها طریقتی همساز شرع که کاملاً مقبول قرآن و مؤید رسول بلکه اصل و مغز و حقیقت نهایی پیام قرآن و رسول بداند. وی علاوه بر این چند فصل را به اثبات این مطلب اختصاص می دهد و بی هیچ گونه تسامح، تصوف را بنیادهای حقیقی و متعالی قرآن و حدیث می خواند و می کوشد هر گاه اصلی یا اصولی از تصوف و طریقت را به میان می کشد تا آنجا که ممکن است آیه و حدیثی چاشتی آن سازد تا هر گونه شبهه و گمانی از بین برود شاید در بین متصوفه هیچ کس به اندازه ابونصر سراج طوسی در میان مباحث عرفانی از قرآن و احادیث استفاده کرده باشد. او در بخش5 فصل سوم کتاب اللمع فقط در دو صفحه بیش از19 آیه از قرآن استفاده کرده و مورد استناد قرار داده است.

رابعاً: به نظر بنده این کتاب حلقه اتصالی است بین صوفیان گذشته و متقدم و قبل از ابونصر سراج و عرفای بعد از او و اگر این کتاب مطالعه شود تا اندازه ای حرف عرفای قبل از ابونصر را هم می توان دانست چنانکه خود او در کتاب خود می گوید:

«در این کتاب فقط پاسخ ها و سخنن بزرگان گذشته را یاد کرده ام چه من بی نیازم از اینکه هماند بسیاری از هم روزگارانم فقط زبان برانم و بیش از نیاز خود سخن بگوید»[1].

سخن را کوتاه می کنیم و به شواهدی از کتاب ابونصر می پردازیم دال بر اینکه او و عرفای مسلک او را عقیده بر آن است که عرفان اصالت اسلامی دارد. ابونصر در همین کتاب خود در جایی حدیثی از پیامبر در رابطه با علماء می آورد و از آن یک برداشت شخصی می کند.

«از پیامبر روایت شده که عالمان وارثان پیامبرانند. من برآنم.... که دانشمندان حقیقی که عدل مدارند و وارثان پیامبرانند، آنانند که پیوسته کتاب خدا را در دست دارند و بر سنت پیامبر پای می گذارند و صحابه و تابعان را پیروی می کنند و به راه برگزیدگان صالح و اولیای رستگاه او می روند. آنان سه دسته اند.

اصحاب حدیث، فقها، و صوفیه، همین هایند سه طایفه ای که دانشمندان راستکار و وارثان پیامبرند»[2].

طبق این گفته ابونصر عرفا و متصوفه نیز مانند فقهاء و اهل حدیث طبق کتاب خدا و سنت نبوی عمل می کنند و هر چه که دارند و گفته اند از متن اسلام یعنی قرآن و سنت پیامبر است.

ابوالقاسم قشیری:

ابوالقاسم قشیری رساله یا کتابی دارد بنام رساله قشیریه، این رساله، نامه یا پیامی است که قشیری آنرا به صوفیان شهرهای اسلامی فرستاده است. او نوشتن این رساله را در سال437 هجری شروع کرد و در سال 438 به اتمام رساند. علت نوشتن آن ظهور فساد و کجی در طریقت و انحراف صوفی نمایان از آداب و سنن مشایخ پیشین و ظهور مدعیان دور از حقیقت و دروغین بوده است و خود مصنف این مطلب را در مقدمه کتاب شرح داده است.

قشیری در باب اول کتاب خود سخنانی دارد که از آنها چنین دانسته می شود که او هم معتقد است که عرفان و طریقه صوفیه از متن دین اسلام و سنت نبوی گرفته شده است او در این باره چنین می گوید:

«بدانید که پیران این طایفه بنا کردند قاعده کارهای خویش بر اصلهای درست اندر توحید، و نیتهای خویش نگاه داشتند از بدعت و آنچه سلف را بر آن یافتند برین گرفتند.

و آنچه اهل سنت بر آن بودند بر آن بایستادند از توحیدی کی اندر وی تشبیه و تعطیل نه»[3].

علی بن عثمان هجویری غزنوی:

هجویری از عرفای قرن پنجم 5 هجری است. او هم مانند ابونصر سراج طوسی بسیار به قرآن و روایات نبوی استناد می کند و در گفته های او آیات و روایات زیادی مشاهده می شود. مهمترین کتاب او درباره طریقه تصوف کتاب کشف المحجوب است. این کتاب نیز از معتبرترین منابع عرفانی است که در قرن پنجم تألیف شده است. در این کتاب که از ابواب فراوان تشکیل شده است، هر بابی با آیه ای از قرآن و یا حدیثی از پیامبر شروع می شود، و کمتر صفحه ای از این کتاب را می توان یافت که در آن آیه ای از قرآن یا روایتی از پیامبر ذکر نشده باشد. برای نمونه باب اول که باب اثبات علم نام گذاری شده چنین شروع می شود:

«قوله- تعالی- فی صفة العلماء: «انما یخشی الله من عباده العلماء(فاطر/28)».

و پیغمبر گفت، صلی الله علیه و سلم:«طلب العلم فریضة علی کل مسلم»و...»[4].

و یا باب دوم را که باب الفقر نامیده است چنین آغار میکند.

«بدان که درویشی را اندر راه خدا مرتبتی عظیم است، و درویشان را خطری بزرگ با کماقال الله، تعالی:«للفقراء الذین احصروا فی سبیل الله لا یستطیعون ضرباً فی الارض یحسبهم الجاهل اغنیاء من التتفق(البقره/273).» و نیز گفت:«ضرب الله مثلاً عبداً مملوکاً لا یقدر علی شیئ(النحل/75)... و رسول- صلی الله علیه و سلم فقر را اختیار کرد و گفت:«اللهم احینی مسکیناً و امتنی مسکیناً و احشرنی فی زمرة المساکین» و... و مانند این آیات و اخبار بسیار است تا حدی که از مشهوری به اثبات آن حاجت نیاید مر صحت دلایل را»[5].

همین مقدار ذکر شواهد برای اثبات این مطلب کافی است که هجویری طریقه خود را منتسب به اسلام، اعم از قرآن و سنت نبوی می داند، و در تمام ابواب کتاب خود از آیات و روایات استفاده می کند.

ابوحامد غزالی(حجت الاسلام):

قرن پنجم یا عهد غزالی دوره نضج و ترقی کامل تصوف است. تشکیلات صوفیه و خانقاهها و مجلس ذکر و گفت و شنود مشایخ صوفیه در این زمان بیشتر از هر دوره دیگر رواج و معنویت داشته و دانشمندان فرقه تصوف در ممالک اسلامی بخصوص ایران و اخص موطن غزالی(خراسان)بسیار زیاد بوده اند. هر چند غزالی در ابتدا یک عارف نبوده و راه به طریقه صوفیه نمی پیموده و بیشتر شهرت او بخاطر آراء کلامی او و نقدهای او بر فلسفه است اما گفته های او در اواخر دوران زندگی او حکایت از این دارد که او سخت شیفته و مجذوب عرفان و عرفای اسلامی شد است و به یک باره جهت زندگی اش را تغییر داده و به طریقه صوفیه گرویده است.

غزالی کتابی دارد به نام«المنقذ من الضلال» در این کتاب او به اجمال سیر و روند مشی فکری و معرفتی خود را توضیح داده است و بیان نموده که چگونه راه حقیقت را می پیموده و سرانجام حقیقت را در عرفان و طریقه یافته است. او در این کتاب از شک شروع می کند و به همه محسوسات و غیر محسوسات شک می کند و علوم را اعم از فلسفه و کلام و... بصورت مختصر اما کلیدی بررسی کرده و نتیجه می گیرد که هیچ یک از این علوم که تاکنون فرا گرفته، نجات بخش نبوده اند و در نهایت طریق عرفان و تصوف را بر می گزیند.

از آنجایی که این کتاب از شک شروع می شود و به یقین ختم می شود، من مایلم که این کتاب را بر حسب ذوق خود از شک تا یقین بنامم. غزالی در این کتاب سیر تحول خود را چنین شرح می دهد.

«پس از آنکه از این دانشها فراغت جستم، با همت روی به تصوف نهادم چه روش آنان آمیخته با علم و عمل بود. حاصل کارشان رهسپردن از گردنه های دشوار نفس و بر کنار داشتن آن از خویهای ناپسند و صفات زشت بود. تا آنکه دل را از آنچه جز خداست پاک کرد و به یاد او مشغول دارند فرا گرفتن دانش آسانتر از عمل بود از اینرو و در آغار به تحصیل علوم صوفیان پرداختم. مواد کارم در این مبحث کتاب قوت القلوب ابوطالب مکی و کتابهای حارث محاسبی و... بود. با خواندن این کتابها به کنه مقاصدشان دست یافتم... پس از آن دریافتم که دسترسی به دقایق افکار و اسرارشان با تعلیم ممکن نیست مگر با ذوق و حال و تغییر بعضی از صفات.

چه اندازه فرق است بین شناختن تن درستی و سیری و اسباب و شروط آن و خو تندرستی و سیری و... از اینرو دانستم که آنان صاحبان احوال اند نه اقوال، و آنچه را که باید از طریق علم آموخت فرا گرفتم و حال آنچه مانده باید از راه ذوق و سلوک بیاموزم»[6] او تصمیم گرفت که به شام هجرت کند و بعد از هجرت، به عزلت و انزوا و ریاضت و سیر و سلوک پرداخت و در مدت ده سال ادعی کرد که به حقایق و کشفیاتی رسیده است:

«به یقین دریافتم که صوفیان از پیشتازان خلق بسوی خدایند سیرتشان نیکوترین سیرتها و راهشان درست ترین راهها و... همه حرکات و سکنات ظاهر و باطنشان مقتبس از نور چراغدان نبوت است و بالاتر ازنور نبوت چه نوری می تواند بر روی زمین باشد که بتوان از آن روشنی یافت»[7].

شاهد مثال ما همین جمله آخر غزالی است، یعنی اینکه عرفا تمام اعمال ظاهر و باطنشان را از پیامبر گرفته اند.

و هیچ نور دیگری نمی تواند این جماعت را به حقایق و بواطن برساند.

از این جمله غزالی چنین استفاده می شود که عرفان و طریقه صوفیه ناشی از سنت نبوی است.

هرچند غزالی تصریح به این امر نکرده است اما میتوان گفت که چون سیره و سنت پیامبر هم برگرفته از قرآن است پس در نتیجه طریقه صوفیه از قرآن گرفته شده است.

این اجماعی بود از سخنان صوفیه و عرفا در باب اینکه طریقه آنها مأخوذ از قرآن و سنت پیامبر است، و نگارنده معتقدم که برای روشن شدن مسئله استناد به همین مقدار از منابع متصوفه کفایت می کند اما برای نمونه پایانی مطلبی را از کتاب تذکره الاولیاء عطار نیشابوری نقل میکنیم تا حال صوفیان معلوم گردد و به بحث و نظریات عرفا پایان می دهیم: عطار در تذکرة الاولیاء دو روایت درباره حسن بصری نقل می کند به این کیفیت.

«نقل است که حسن بصری در زمان طفولیت، یک روز از کوزه پیغمبر آب خورد در خانه ام سلمه، پیغمبر گفت این آب که خورد؟ گفتند حسن. گفت چندان که از این آب خورد علم من در او سرایت کند. نقل است که روزی پیغمبر به خانه ام سلمه شد و حسن را در کنار او نهادند، پیغمبر او را دعا کرد. هر چه یافت از برکت آن دعا بود»[8]

به نظر می رسد عطار می خواسته از ذکر این دو روایت درباره حسن بصری این مطلب را اثبات کند که رفتار و گفتار صوفیه هر چه هست همان سات که از طریق پیامبر به آنها رسیده است و آنها به سیره رسول الله مشی می کند.

ب) نظریات مستشرقین و دانشمندان غیر اسلامی:

لویی ماسینیون:

در بین مستشرقین و اسلام شناسان ماسینیون یکی از کسانی است که بیشترین وقت خود را صرف اسلام شناسی و بخصوص عرفان اسلامی کرده است. او در زمینه های مختلف مسائل اسلامی آثاری عمیق تألیف کرده است. یکی از خصوصیات مهم ماسینیون این است که برای اثبات یک نظریه از روشهای تقریباً ابداعی خود استفاده می کند تا اینکه با روش معمول و مرسوم به یک نتیجه برسد. این ویژگی و خصوصیت محققانه او در رابطه با خاستگاه عرفان اسلامی نیز به خوبی مشهود است ماسینیون درباره خاستگاه و منشأ پیدایش تصوف در جهان اسلام معتقد است که این طریقه مأخوذ از متن اسلام می باشد.

«ماسینیون برای اثبات نظریه خود درباره اصل و پیدایش تصوف به روشی علمی و دقیق یعنی بررسی اصطلاحات صوفیه و ارجاع آنها به منابع اصلی شان پرداخته تا بدین وسیله عواملی را که به پیدایش تصوف اسلامی کمک کرده و در تحول و تکون آن تأثیر داشته آشکار سازد او کتاب خود به نام«رساله در اصل اصطلاحات عرفای اسلامی» را در سال1922 در همین باره نوشت و نتیجه گرفت که اصطلاحات عرفای اسلامی از چهار منبع زیر سرچشمه گرفته است:

1-     قرآن، که مهمترین منبع به شمار می رود.

2-     علوم اسلامی، مثل حدیث، فقه، صرف و نحو و...

3-     اصطلاحات متکلمان صدر اسلام.

4-     زبانی علمی که در مشرق در شش قرن آغاز مسیحیت از زبانهای یونانی و فارسی و... تکوین یافته و زبان علم و فلسفه شده.

ماسینیون در نهایت امر راغب به نظر می رسد که بگوید تصوف اسلامی از بطن اسلام پیدا شده است»[9].

هرچند می توان گفت که منبع چهارم یک منبع خارجی است که به جهان اسلام وارد شده است، و از این طریق شاید عرفای مسلمان چیزهایی را وارد ادبیات عرفانی کرده باشند، اما با توجه به تقسیم بندی خود ماسینیون شاید آن را نتوان دلیلی برای اصالت غیر اسلامی عرفان در نظر گرفت، زیرا خود ماسینیون تصریح کرده است که مهمترین منبع قرآن است و بعد از آن علوم اسلامی ولی شاید برخی بگویند که استفاده عرف از قرآن و واژه های قرآنی بدان معنی نیست که صوفیان اسلام، نخست این آیات را در کتاب خدا یافته اند، سپس تصوف خود را بر آنها بنا نهاده اند، بلکه چون به کتاب خدا نگریستند، در آن آیاتی یافتند که از اصول تصوفشان دفاع می کرد»[10].

هانری کربن:

هانری کربن یکی از شرق شناسانی است که در زمینه مسائل اسلامی تحقیقات عمیقی دارد. پژوهشها و تحقیقات او اما در باره فلسفه و عرفان اسلامی بسیار عمیق و دقیق است، تاجایی که بسیاری از محققان مسلمان در زمینه فلسفه وعرفان تحقیقات او را آغاز کار و پژوهش قرار داده اند.

کربن درباره تصوف اسلامی شاید در آثار خود تصریح به اصالت اسلامی بودن آن نکرده باشد.

ما در اینجا شهدی از گفته های او می آوریم تا بعد ببینیم که می شود نظر او را فهمید یا نه. کربن در کتاب تاریخ فلسفه اسلامی خود سخنانی به این کیفیت در مورد تصوف گفته است:

«تصوف به عنوان شاهد مذهب عرفانی در اسلام، پدیده ای است روحانی با اهمیتی بسزا، اساساً ثمری رسالت روحانی پیامبرانی است که از راه سلوک باطنی و توجه قلبی به مفاهیم منزلات قرآنی، برای زنده داشتن آن، کوشش شخصی به عمل آید. «معراج» که پیامبر در طی آن به اسرار الهی آگاه گردید، الگوی معرفت عملی و سلوک صوفیان شد تا به نوبه خود بکوشند و به آن مقام واصل گردند، تصوف اعتراض برجسته و گواه انکار ناپذیر است به نام اسلام روحانیف بر ضد هر گرایشی که اسلام را به دین تشریعی و تفنینی منحصر می سازد»[11].

اگر مقداری گفته های کربن را باز کنیم چنین خواهد شد که الگوی اصل تصوف اسلامی پیامبر اسلام دانست، و پیامبر درباره وحی تنها به ظاهر نمی نگریست و توجه عمیق باطنی به آیه های منزل داشت و لذا صوفیان بر طبق سیره نبوی از ظاهر گذشته و به بواطن حقایق توجه نشان داده اند.

از سوی دیگر هدف صوفیان از توجه قلبی و باطنی این بوده که به اسرار و رموز الهی برسند. لذا در این مقام هم الگوی سیر و سلوک خود را معراج پیامبر می دانند.

و نکته دیگر در این گفتار این است که در صدر اسلام مسلمین بعد از رحلت پیامبر کم کم آن جنبه روحانی اسلام و آن سلوک باطنی پیامبر اسلام را فراموش کرده و فقط به ظواهر چسبیده بودند(إلا عده ای کم) و تجمل پرستی و دنیا طلبی بر زندگی حاکم بود، در این میان عرفا و

صوفیه یک جنبش معترض بر علیه جو موجود ظهور کردند تا مردم را متوجه آن جنبه روحانی اسلام و آن پارسایی و سلوک و ساده زیستی پیامبر کنند.

بنابراین، اگر این گفته ها صحیح باشد می توان گفت شاید کربن هم برای عرفان و تصوف یک اصالت اسلامی بر اساس الگوی پیامبر قائل است اگرچه در کلمات خود بدان تصریح نکرده است.

تینوس بوکهارت:

بوکهارت درباره تصوف و عرفان اسلامی مطالعات و تحقیقاتی داشته استف او کتابی دارد بنام درآمد من بر آیین تصوف در این کتاب وقتی که به بحث منشاء و خاستگاه عرفان می رسد بطور جدی سعی می کند تا نشان دهد که عرفان و تصوف دارای اصالت اسلامی و قرآنی است. او معتقد است برای اینکه ریشه ها و اصول تصوف را بیابیم باید به خود تصوف مراجعه کینم، زیرا خاستگاه تصوف در خود تصوف نهفته است. او بین رابطه سیروسلوک عرفانی و آیات قرآنی به ضرورت معتقد است.

یعنی اصول اساسی سیر و سلوک عرفانی باید ضرورتاً از قرآن گرفته شده باشد نه از منبع دیگر و از آن تعالیم قرآنی نیز ضرورتاً باید منتهی به یک چنین سیر وسلوکی روحانی شود.

«نقش تصوف در جهان اسلام تشبیه نقش قلب در انسان است، چون قلب مرکز حیات ارگانیسم بدن است لذا در واقعیت وجودی خود ماهیت و ذاتی است، که فراتر از همه صورتهای فردی و انسانی می رود...

بحث دقیق راجع به ریشه ها و منشاء تصوف اسلامی در خود تصوف نهفته است اگر حکمت تصوف از منبعی خارج از اسلام مایه گرفته بود، پس آنهایی که از این حکمت الهام می گرفتند... نمی توانستند برای تحقق آن حکمت همیشه نو، از قرآن بهره بگیرند و بدان تکیه کنند، حال آنکه پاره های اساسی تشکیل شده سلوک روحانی تصوف ضرورتاً و بطور مستمر از قرآن و تعالیم پیامبر نشأت گرفته است. مستشرقین که معتقدند منشاء تصوف غیر اسلامی است، عموماًً بدین واقعیت تأکید می کنند که آئین تصوف در سده های نخستین اسلامی با تمام تحولات متافیزیکی خود که بعدها پیدا کرد، ظاهر نشده ول ی اگر این نکته به دلیل یک سنت باطنی معتبر باشد یعنی سنتی که اساساً از راه تعلیم شفاهی منتقل شده- درست عکس آنچه را که آنها بدان معتقد هستند، به ثبوت می رساند.

صوفیان نخستین خود را به زبانی نزدیک به زبان قرآنی، تفسیر کرده اند و تبیینات موجز و ترکیبی آنها اشاره به تمام اسباب و ملزومات این آیین داشته است... تصوف اولیه نه تنها در اعتقاد به صورتهای اسلامی متجلی شده، بلکه در تحول ارگانیکی از تعالیم پیامبر و بویژه در توانایی اش و برای دمسازی با همه صورتهای تبیین روحانی که ذاتاً غیر اسلامی نبودند، متبلور گردیده است»[12].

بطور کلی مهمترین دلیلی که بوکهارت برای اثبات نظریه اصالت اسلامی می آورد همان ضرورت است.

و این دلیل خود را به این شکل مطرح می کند که اگر عرفان برخاسته ازمکتب دیگری غیر از اسلام و قرآن می بود، در این صورت عرفا و صوفیان نمی توانستند این طور دقیق از آیات قرآن استفاده کنند.

و نمی توانند اینطور خود را دمساز با قرآن و صورتهای اسلامی کنند.

ویلیام چیتیک:

ویلیام چیتیک کتابی دارد بنام درآمدی بر تصوف و عرفان اسلامی او در این کتاب بصورت مختصر به بحث درباره منشاء و خاستگاه عرفان اسلامی پرداخته است.

حاصل سخنان او این است که عرفان اسلامی در هر دو جنبه عملی و نظیر ریشه و زمینه اسلامی دارد.

و دیدگاه عارفان مسلمان برگرفته از قرآن و حدیث است، اما وی برای این مدعای خود آنچنان دلیلی ارائه نمی دهد.

«در جنبه نظری او معتقد است که دیدگاه تصوف راجع به واقع عالم، برگرفته از قرآن و حدیث است، و لیکن فرزانگان و مشایخ صوفیه در طول زمان، آن را شرح و بسط داده و جرخ و تعدیل کرده اند»[13].

در جنبه عملی هم او می گوید:

«اگر تصوف اسم مناسبی برای احسان، و تلاش برای نیل به کمال معنوی باشد، پس بر دو پایه بنیان نهاده شده است. اسلام یا تسلیم شدن به خدا(عمل به شریعت و سیره نبوی) و ایمان یعنی(پذیرفتن آموزه های اساسی اسلام راجع به خدا، نبوت و معاد)[14]».

همانطور که ملاحظه فرمودید، ایشان برای مدعای خود دلیلی نمی آورند و بطور کلی نظر خود را مطرح می کنند.

حال ممکن است کسی این سؤال را بکند که در جنبه نظری ممکن است عرفان ریشه و زمینه اسلامی داشته باشد. اما درمرحله شرح وبسط و جرح و تعدیل چطور؟ آیا در این مرحله هم ریشه و زمینه اسلامی داشته یا نه، مکاتب و نحله های دیگر بر او تأثیر گذارده اند و عرفان اسلامی در این قسمت وامدار دیگر مکاتب است. ولی نویسنده این بخش را توضیح نداده و جای این سؤال و سؤالاتی از این دست را باز می طلبد.

3-     نظرات متفکرین اسلامی:

ابن خلدون:

عبدالرحمن ابن خلدن در بحث تصوف اسلامی بطور صریح و آشکار نظریه اصالت اسلامی را بیان نکرده است، اما به گونه ای سخن گفته است که می توان فهمید وی برای عرفان و تصوف امتیازات و ویژگی های اسلامی قائل است. این احتمال ما آنجا که وی به دفاع از تصوف و اصول ومبانی نظری و عملی تصوف می پردازد بیشتر تقویت می شود. از این گذشته او میگوید تصوف یکی از علوم شرعی است.

اگر این حرف او که عرفان یکی از علوم شرعی است را بگیریم و مراد او هم از شرع، شرع مقدس اسلام باشد چنانکه او خود یک تقسیم بندی دارد که ذکر خواهیم کرد، بنابراین او قائل به اصالت اسلامی داشتن عرفان و تصوف خواهد بود. ابن خلدون بحث را، این عبارت آغاز میکند:

«این دانش[عرفان] از علوم شرعی جدید در ملت اسلام است. و اساس آن این است که طریقه این گروه همواره در نزد سلف است و بزرگان صحابه و تابعان و آنانکه پس از ایشان بوده اند، شیوه حق هدایت، شمرده می شده است»[15].

وی در ادامه بحث خود یک تقسیم بندی در رابطه با علوم شرعی دارد که این تقسیم بندی نظریه اصالت اسلامی را تقویت می کند:

«علم شریعت به دو گونه تقسیم شده است:

نوعی مخصوص فقیهان و فتوی دهندگان است... و گونه دیگر اختصاص به گروه صوفیان دارد و درباره مسائل زیر بحث می کند: کیفیت مجاهدت، محاسبه نفس و...

پس از آنکه علوم نوشته و تدوین گردید و فقیهان درباره فقه و اصول وکلام و تفسیر و... به تألیف پرداختند، رجالی از پیروان تصوف نیز درباره طریقت خویش تألیفاتی کردند... بنابراین علم تصوف در میان ملت اسلام به مرحله دانش مدونی رسیده است در صورتیکه در آغاز تنها طریقه عبادتی به شمار می رفت و احکام آن از سینه رجال فراگرفته می شد...»[16].

ابن خلدون معتقد است که برای رد و قبول عرفان و طریقه صوفیه نباید از برهان استفاده کرد، و نیز وی از شطحیات و حالات سُکر و امثال این اصول عملی و نظری عرفا دفاع می کند و این هر یک ا زافکار و اعمال صوفیانه را توضیح می دهد.

«در رد و قبول این طریقیت برهان و دلیل سودی ندارد، زیرا طریقت تصوف از قبیل امور وجدانی است»[17].

عبدالحسین زرین کوب:

دکتر زرین کوب از جمله کسانی است که بحث خاستگاه و منشاء عرفان اسلامی را بطور مبسوط بیان کرده است. از آنجایی که نگارنده معتقدم در کلمات ایشان ابهامی وجود ندارد و به صراحت تمام قلم زده اند لذا از توضیحات پیرامونی پرهیز کرده و فقط سخنان ایشان را از نظر می گذرانیم:

«اینکه عرفان امریست عام و بین همه اقوام جهان هست، سبب شده است که بعضی محققان به استناد شباهتهایی که در کار است، تصوف اسلامی را از عرفان اقوام دیگر- فی المثل یونانی یا هندی یا یهودی- مأخوذ بشمارند.

البته این امر که هر یک از این مذاهب عرفانی در تصوف اسلامی تأثیر کرده باشد نکته یی نظری است لیکن مجرد شباهت بین مذاهب مختلف عرفانی حاکی از تأثیر متقابل نیست فقط نشانه آنست که عرفان مثل دین و علم و هنر، امری مشترک وعام است»[18].

در جستجوی یک منشاء غیر اسلامی برای تصوف اسلامیان قرنهای دراز معمای جالب و سرگرم کننده یی برای چندین نسل از محققان اروپا شده است و از اینرو فرضیه های گوناگون در بیان اصل و منشاء تصوف اظهار گشته است.

از آن جمله نالوک، از قدمای قوم، مدعی شده است که منشاء عمده آن آیین مجوس بوده است و حتی بعضی از مشایخ صوفیه نیز مجوسی نژاد بوده اند و.... شک نیست که اندیشه های فلسفی و دینی گوناگون در جریان تصوف اسلامی وارد و حل شده است لیکن فرض آنکه تصوف ناچار باید یک منشاء غیر اسلامی داشته باشد امروز دیگر موجه و معقول نیست. فرضیه هایی نیز از این قبیل که تصوف عکس العمل دماع آریایی است در مقابل مذاهب و عقاید سامی، یا اینکه تصوف نوعی عصیان و سرکشی منفی است در برابر مذهب وحکومت که بعضی ازاهل تحقیق درین باره اظهار کرده اند از مقوله خیالبافی های شاعرانه است و به هر حال اینگونه سخنان با همه فریبندگی ظاهری که دارد امروز در دنیای علم، شوخ چشمی و گستاخی به نظر می آید و قابل دفاع نیست»[19].

«با این همه تصوف اسلامی در عین شباهت بارزی که با اینگونه مذاهب غیر اسلامی دارد، نه پدید آورده هیچ یک از آنهاست و نه مجموع همه آنها چیزی است مستقل که منشاء واقعی آن اسلام و قرآن است و شک نیست که بدون اسلام و قرآن از جمع مجموع این عناصر غیر اسلامی ممکن نبود چنین نتیجه ای حاصل آید و این نظری است که امروز مورد قبول بیشتر اهل تحقیق واقع شده است... در هر حال با آنکه تحقیق در موارد مشابه بین عقاید غیر اسلامی با مبادی صوفیه خالی از فایده نیست این موارد شباهت به هیچ وجه اختصاص به عرفان و تصوف ندارد.

در دین، در هنر، در علم، در تمدن مادی، و در همه شئون دیگر نیز بین احوال اقوام گوناگون جهان موارد شباهت و اشتراک بسیار است و سبب پیدایش این شباهتها را باید در موجبات و اسباب مشابهی جست که در نقاط مختلف عالم و در بین اقوام رنگارنگ جهان بنیادهایی مشابه و مقارن پدیدآورده است»[20].

شهید مطهری:

اگر بخواهیم نظر شهید مطهری را درباره خاستگاه عرفان و تصوف بیان کنیم تمامش یک جمله است که وی در ابتدای بحث عرفان اسلامی خود آورده است و از این جمله می توان دانست که وی معتقد است که عرفان خاستگاه و منشاء اسلامی داشته است. ولی ایشان برای اثبات نظریه خود دلایلی از قرآن و روایات و ادعیه معصومین می آورند تا سخن ایشان ادعای بدون دلیل نباشد. مطهری بحث عرفان را با این جمله آغاز میکند:

«یکی از علومی که در دامن فرهنگ اسلامی زاده شد و رشد یافت و تکامل پیدا کرد علم عرفان است»[21] از این جمله کوتاه می توان به کُنه عقیده و نظر شهید مطهری پی برد. اما وی بحث را باز کرده و تو ضیح می دهد.

ایشان بحثی را مطرح می کند تحت عنوان عرفان و اسلام و یا نسبت عرفان با اسلام در این

بخش نظریه را مطرح می کنند یکی نظریه گروهی از محدثان و فقهای اسلامی، که معتقدند عرفا عملاً پایبند به اسلام نیستند و استناد آنها به کتاب و سنت صرفاً عوام فریبی بوده است.

دوم نظریه گروهی از متجددان عصر حاضر که معتقدند عرفا عملاً ایمان و اعتقادی به اسلام ندارند، بلکه عرفان و تصوف نهضتی بوده از ناحیه ملل غیر عرب بر ضد اسلام و عرب در زیرسرپوشی از معنویت. شهید مطهری می گوید:

این گروه یعنی متجددین با فقها و محدثین در ضدیت و مخالفت عرفان با اسلام وحدت نظر دارند ولی اختلاف نظرشان در این است که فقها و محدثین اسلام را تقدیس می کنند و می خواهند عرفان را از جنبه معارف اسلامی خارج کنند.

و به عبارت دیگر فقها و محدثین از سردلسوزی برای اسلام با عرفا مخالفت می کنند، ولی متجددین با تکیه بر شخصیت عرفا که بعضی از آنها جهانی است می خواهند وسیله ای برای تبلیغ علیه دین اسلام بیابند و اسلام را«هو» کنند که اندیشه های ظریف و بلند عرفانی در فرهنگ اسلامی با اسلام بیگانه است و این عناصر ا زخارج وارد این فرهنگ گشته است، اسلام و اندیشه های اسلامی در سطحی پایین تر از اینگونه اندیشه هاست.

گروه سوم که گروهی بی طرف هستند می گویند در عرفان و تصوف، خصوصاً در عرفان عملی و بالاخص آنجا که جنبه فرقه ای پیدا میکند، بدعتها و انحرافات زیادی می توان یافت که با کتاب الله و سنت معتبر وفق نمی دهد. ولی عرفا مانند سایر طبقات فرهنگی اسلامی و مانند غالب فرق اسلامی نسبت به اسلام نهایت خلوص نیت را داشته اند و هرگز نمی خواسته اند بر ضد اسلام مطلبی گفته و آورده باشند. شهید مطهری می گوید ما نظر سوم را ترجیح می دهیم و معتقدیم عرفا سوء نیت نداشته اند»[22] شاید خواننده گرامی اشکال کند که این بحث چه ارتباطی با خاستگاه عرفا دارد؟ در جواب باید گفت درست است که بحث نسبت عرفا با اسلام و عمل آنها بر طبق اسلام بحثی جداگانه است ولی از آنجا که شهید مطهری در این قسمت حرفهایی زده که ما را به اصل نظریه او در باب خاستگاه عرفان می رساند لذا ذکر آن را خالی از فایده ندیدیم.

مرحوم مطهری در ادامه بحث عرفان اسلامی بحثی را مطرح می نمایند تحت عنوان مایه های عرفانی که این بحث مورد نظر ما یعنی خاستگاه عرفان اسلامی است. در این بحث ایشان چند نظریه را مطرح می کنند و به نقد آنها می پردازند و در نهایت نظریه خود را مطرح می کنند که ما برای اینکه بحث به درازا نکشد فقط نظر خود ایشان و دلایل ایشان را ذکر می کنیم.

«آنچه مسلم است این است که عرفان اسلامی سرمایه اصلی خود را از اسلام گرفته است و بس... ما در این درس اجمالاً در حدی که روشن شود که تعلیمات اصلی اسلام می توانسته است الهام بخش یک سلسله معارف عمیق در مورد عرفان نظری و عملی بوده باشد، مطالبی می آوریم اما اینکه عرفای اسلامی چقدر از این تعلیمات بطور صحیح استفاده کرده اند و چقدر منحرف شده اند، مطلبی است که در این بحثهای کوتاه و مختصر نمی توان وارد شد.

قرآن کریم درباب توحید، هرگز خدا و خلقت را به سازنده خانه و خانه قیاس نمی کند قرآن خدا را خالق و آفریننده جهان معرفی می کند و در همان حال می گوید ذات مقدس او در همه جا و با همه چیز هست.

اینما تولوا فتم وجه الله. بقره/115.

و نحن اقرب الیه منکم.واقعه/85.

هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن.حدید/3 و آیاتی دیگر از این قبیل.

بدیهی است که اینگونه آیات، افکار و اندیشه ها را به سوی توحیدی برتر و عالیتر از توحید عوام می خوانده است... [شهید در این بخش اشاره به توحید عرفا دارد که ریشه قرآنی داشته] در مورد سیر و سلوک و طی مراحل قرب حق تا آخرین منازل، کافی است که برخی آیات مربوط به«لقاءالله» و آیات مربوط به«رضوان الله» و آیات مربوط به وحی و الهام و مکالمه ملائکه یا غیر پیغمبران(مثلاً حضرت مریم) و مخصوصاً آیات معراج رسول اکرم را مورد نظر قرار دهیم.

در قرآن سخن از نفس اماره، نفس لوامه، نفس مطمئنه آمده است، سخن از علم افاضی و لدنی و هدایتهای محصول مجاهده آمده است... در قرآن از تزکیه نفس به عنوان یگانه موجب فلاح و رستگار یاد شده است:

قد افلح من زکها و قد خاب من دسها.شمس/9و10. در قرآن مکرر از حب الهی مافوق همه محبتها و علقه های انسانی یاد شده است. قرآن از تسبیح و تحمید تمام ذرات جهان سخن گفته است و... اینها و غیر اینها کافی بوده که الهام بخش معنویتی عظیم و گسترده در مورد خدا و جهان و انسان و... بشود... بعلاوه روایات و خطب ادعیه و احتجاجات اسلامی و تزاحم احوال اکابر و تربیت شدگان اسلام نشان می دهد که آنچه در صدر اسلام بوده است صرفاً زهد خشک و عبادت به امید اجر و پاداش نبوده است... زندگی و حالات و کلمات و مناجاتهای رسول اکرم سرشار از شور و هیجان معنوی و الهی و مملو از اشارات عرفانی است. دعاهای رسول اکرم فراوان مورد استشهاد و استناد عرفا قرار گرفته است.

امیرالمؤمنین علی علیه السلام- که اکثریت قریب به اتفاق اهل عرفان و تصوف سلسله های خود را به ایشان می رسانند کلماتش الهام بخش معنویت و معرفت است... در خطبه 220 نهج البلاغه حضرت می گوید:

ان الله سبحانه و تعالی جعل الذکر جلاءً للقلوب، تسمع به بعد الوقره و تبصربه بعد العشوه و... در خطبه 218 درباره اهل الله می گوید:

قد احیا عقله و امان نفسه حتی دق جلیله و لطف غلیظه و برق له لا مع کثیرا لبرق، فَاَبان له الطریق وسلک به السبیل و...

دعاهای اسلامی، مخصوصاً دعاهای شیعی، گنجینه ای از معارف است، از قبیل دعاهای کمیل، دعای ابوحمزه، مناجات شعبانیه، دعاهای صحیفه سجادیه، عالیترین اندیشه های معنوی در این دعاهاست.

آیا با وجود این همه منابع، جای این هست که ما در جستجوی یک منبع خارجی باشیم؟!»[23].

از آنجایی که کلام شهید مطهری واضح و روشن و در کمال صراحت است، و هیچ ابهامی در سخنان ایشان نیست ما توضیح درباره گفته های او نداریم و به همین اندازه اکتفا می کنیم که به نظر ایشان عرفان و طریقه صوفیه خاستگاه و منبعی کاملاً و صد در صد اسلامی و قرآنی دارد و از تعالیم اسلامی مأخوذ است نه مکاتب و نحله های فکری و فلسفی دیگر.

دکتر یثربی:

دکتر یثربی درباره اصول و مبانی تصوف و اصل و ریشه ها و خاستگاه آن نظریاتی در عرض هم دارد و این امر باعث شده که ما از ایشان به دکتر یثربی متقدم و متأخر تعبیر کنیم.

ایشان در مطالعات مقدم و قبلی خود گفته هایی دارند که متمایل به دیدگاه«اصالت اسلامی» است ولی در دیدگاه های اخیر خود از این رأی دست کشیده و دیدگاه مقابل آن را بر می گزینند. دلیل این کارهم به نظر خود ایشان و آنگونه که خودشان در نوشته های خود به آن تصریح کرده اند مطالعات و تحقیقات جدی و عمیقتر است. ایشان می نویسد که پس از سالها تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیده اند که عرفان و تصوف اسلامی در اصول خود متأثر از مکاتب دیگر غیر از اسلام بوده است. اما در این بخش ما فعلاً نظر دکتر یثربی متقدم را که دیدگاه اصالت اسلامی عرفان است از نظر می گذرانیم.

«تصوف اسلامی هم، در معارف و تعالیم اسلام، بی تردید زمینه هایی داشته، و گرنه به آسانی در همان دوران نزدیک به صدر اسلام، این چنین جایگاهی، در جهان اسلام، نمی توانست بدست آورد»[24] به تبع شهید مطهری در دنباله های بحث دکتر یثربی برای دلیل آوردن و ارائه سند و مدرک و شواهد تقریباً همان شواهد را از قرآن و نهج البلاغه و فرمایشات پیامبر می آورد، تا از این رهگذر اثبات کند که عرفان روح اسلامی و قرآنی داشته است. مثلاً درباره توحید به آیاتی از قرآن استناد می کنند که مؤید نظریه وحدت وجود عرفاست، در مورد سیر و سلوک و مراحل قرب به حق نیز به آیاتی از قرآن اشاره میکنند.

در رابطه با حب و تسبیح و تحمید نیز آیاتی را شاهد می آورند و... که همه این شواهد همان شواهد و دلایلی است که شهید مطهری بیان کردند.

دکتر یثربی در اثر دیگر خود بنام عرفان نظری بحث خاستگاه عرفان را بصورت مبسوط تری دنبال می کنند و در این کتاب ریشه های آن اصول و مسائلی را که گفته می شود از خارج از اسلام بر عرفان تأثیر گذارده و یا عرفان اسلامی از آن نشأت گرفته، بررسی می کنند و بعد به نقد آنها می پردازند. ما برای اینکه سخن به درازا نکشد فقط به نظر و عقیده مؤلف کتاب بسنده می کنیم، ایشان در یک جمله می گویند:

«ما براین عقیده ایم که زمینه و سرچشمه عمده و اصلی پیدایش تصوف و عرفان اسلامی، تعالیم مکتب اسلام است. اگر چه تأثیر تعالیم ادیان و مکاتب دیگر را نیز، مخصوصاً در تکوین عرفان نظری، نادیده نمی گیریم، اما این تأثیر و تأثر، نه در آن حدی است که عرفان اسلامی را مولود و محصول آن ادیان و مکاتب بدانیم»[25].

بخش دوم:

«دیدگاه اصالت غیر اسلامی»

الف) نظر مستشرقین و دانشمندان غیر اسلامی:

نظریه شولاک:

«نخستین کتابی که در اروپا درباره تصوف نشر شد«تصوف یا وحدت وجود ایرانی» نوشته شولاک بود.

شولاک در آغاز امر معتقد بود که تصوف اسلامی... از مجوسیان گرفته شده است. وی این عقیده را با بیان این نکته که مؤسسان فرقه های نخست تصوف اصلاً مجوسی و یا دست کم از آیین مجوسی آگاهی داشته اند، تأیید کرده است... اما خود شولاک هم بعدها در آرای خود تجدید نظر کرد و رأی دیگری را برگزید...

وی بر آن شد که زهد مسلمانان نتیجه طبیعی میل اعراب به عزلت و گوشه گیری بوده و اصل تصوف و اقوال افراطی را که در آن است می توان در تعالیم و سیرت پیامبر جستجو کرد»[26].

ما به اصل تناقض گوییهای شولاک فعلاً کاری نداریم زیرا در این صورت مقاله از حالت توصیفی خارج خواهد شد، ولی همین مقدار می توان گفت که حتی از نظر این شرق شناسان هم موضوع خاستگاه عرفان اسلامی، موضوعی پیچیده و عمیق و دقیق بوده است، تا جایی که یک صاحب نظر و یک محقق نظریاتش تا به این حد بر میگردد و تغییر جهت می دهد.

آلفردفن کرمر:

«در سال1868 میلادی آلفرد فن کرمر کتاب خود را تحت عنوان دو تاریخ افکار برجسته اسلامی» منتشر کرد.

.... در نظر فن کرمر تصوف، از دو عنصر رهبانیت مسیحی و بوداییگری هندی تشکیل یافته. بطوری که نشانه های آن را می توان در احوال«حارث مجاسی» و«ذوالنون مصری» «بایزید بسطامی» و «جنید بغدادی» مشاهده کرد. فن کرمر پیدایش فکر وحدت وجود را در تصوف اسلامی به ریشه های هندی آن منسوب داشته و معتقد است که این فکر در اواخر قرن سوم تحت تأثیر افکار و رفتار حسین بن منصور حلاج بروز کرده و نیز محاسبت و مراقبت را که معتقد است جایگزین زهد عصر قدیم در تصوف شده به بوداییگری منسوب میدارد»[27].

باز هم به همین نکته اشاره می کنیم که هر کس نظریه شولاک و کرمر را مطالعه کند و تفاوت عمیق این دو نظریه را متوجه شود، به راحتی پی خواهد برد که بحث خاستگاه نو منشاء تصوف اسلامی بسیار دقیق است، و به راحتی نمی توان از پس آن برآمد.

گوبینو، پل لاگارد و...

دکتر عبدالرحمن بدوی در کتاب خود بنام تاریخ تصوف اسلامی به چهار نظریه خاورشناسان در باب منشاء عرفان اسلامی اشاره می کند که به ترتیب از این قرارند:

1-     تأثیر ایرانی:

«برخی از محققان به همان حرف همیشه چسبیده اند که: اندیشه و شعور نژاد سام ناتوان از درک فنون وعلوم است چرا که اولاً قوه تخیل ندارند و ثانیاً از درک دقایق و ظرایف عقلی و لغوی ناتوان است، لذا پنداشته اند که آنچه بنام تصوف در ادیان سامی وجود دارد در واقع واکنش نژادی، زبانی، و قومی ملتهای آریایی نژاد مغلوب نژاد سام است. در رأس کسانی که این نظریه را داده اند«گوبینو» است...»[28].

2-     تأثیر مسیحی و یهودی:

«برخی دیگر از محققان اروپایی... کوشیده اند تا وجه تشابه آشکار یا پنهانی میان تصوف اسلامی و عقاید خویش بیابند و بگوئید که به هر حال تأثیر و تأثری در کار بوده است:

گیجر، کافمن، گلدزیهر و... معتقدند که تصوف اسلامی تحت تأثیر یهودیت قرار گرفته است.

بیکار و... معتقدند که تصوف اسلامی از مسیحیت متأثر شده است.

این دو گروه برای اثبات مدعای خود، ادله ای ارائه کرده اند از جمله:

1-     تشابه در برخی ظواهر مانند پوشیدن خرقه توسط صوفیان مسلمان در برابر«دوش پوش» توسط راهبان، و به دست گرفتن تسبیح که ابتدا جنید آن را به دست گرفت، و آغاز و انجام روزه صوفی از سپیده دم تا پیش از سپیده صبح که در«تلمود» یهود هم آمده است و پوشیدن پشمینه.

2-     تشابه در بعضی موضوعات مانند حسابرسی نفس.(محاسبه)

3-     تشابه به لغوی کلمات مرکب آرامی مانند: ناسوت، رحموت، رهبوت، لاهوت، جبروت، ربانی، روحانی، نفسانی، وحدانیه، خردانیه، رهبانیه، عبودیه، ربوبیه، الوهیه و...

4-     آمیزش و حشر و نشر مسلمانان و مسیحیان عرب در حیره و کوفه و دمشق و نجران، مخصوصاً در میان قبایل عرب که پیش از اسلام و بعد از اسلام، مسیحت در میان آنان انتشار یافته بود. برخی گزارشها حکایت از این دارند که برخی صوفیان اولیه مسلمان با راهبان مسیحی در امور دینی مشورت می کرده اند.

5-     آنچه را که صوفیان اولیه مسلمان از گفته های منسوب به عیسای مسیح نقل کرده اند نظیر:

پندهای راهبان و یاد کردارشان                              و خبرهای راست از جانهای کافر

بندهایی که شفایمان می دهد و می گیریمشان               اگر چه خبرهایی باشد از همه کافران

3-     تأثیر هندی:

قول سوم این است که تصوف اسلامی از عرفان هندی متأثر است. نخستین کسی که در غرب به این موضوع اشاره کرد«ویلیام جونز» است که میان عقیده وحدت وجود در تصوف اسلامی متأخر و مذهب عرفانی و ندانتا مقایسه کرده آنگونه که میان قصاید مولانا و حافظ شیرازی و گیتاگاوندای هندی مقایسه ای نموده است... و در شرق«ابوریحان بیرونی» پیش قدم در این موضوع است. او نخستین کسی است که دست به مقایسه هایی میان تصوف اسلامی و عرفان هندی زده و تشابهات بسیاری میان اقوال«پنجلی» هندی و اقوال«بسطامی» و«حلاج» و«شبلی» یافته است.

بیرونی در کتابی به«تحقیق ماللهند من مقوله» می گوید:

صوفیان در اشتغال به حق، طریقت«پاتنجل» هندی را دارند و میگویند: تا زمانی که دارای اشاره می کنی«موحد» نیستی مگر پس از آنکه«حق» بر اشاره تو مستولی شود و اشاره در تو محو گردد و دیگر«مشیر» و«اشاره ای» باقی نمانده. در کلام صوفیان مطالبی وجود دارد که اشاره به عقیده اتحاد ذات و موضوع  دارد مانند پاسخ یکی از صوفیان به پرسش از«حق» که می گوید:

«چگونه محقق نکنم کسی را که آنکس منم در«اِنیّت» و نه در«اِینیَّت»؟

اگر باز گردم با بازگشت، جدا میشوم واگر غفلت ورزم با غفلت سبکبار می شوم و با اتحاد، یکی می گردم» و مانند گفته ابوبکر شبلی که:«بِکَن از کل تا با کلیت به ما پیوندی، پس باشی و اخبارت از ما نباشد و کردارت کردار ما باشد» و.... بیرونی میان آنچه در کتاب گیتا پیرامون«فرو رفتن به فکر و اندیشه» آمده و گفته های صوفیان در تعریف عشق که عبارت از«سرگرم شدن به خلق از روی حق» باشد مقایسه کرده است.

ولی با این همه، لازم به یادآوری است که بیرونی وارد وجوه تشابه میان مذاهب عرفانی هند و صوفیان مسلمان را نشان می دهد و مقایسه می کند و اصلاً سخن از تأثیر و تأثر متقابل دراد. شاید علت این باشد که بیرونی کاملاً می دانسته که صوفیان مسلمان مخصوصاً افرادی چون حلاج، شبلی و بسطامی از مذاهب صوفیا هند اطلاعی نداشته و اصلاً با آنها رابطه ای نداشته اند.

4-     تأثیر یونانی:

آخرین نظریه پیرامون تأثر تصوف اسلامی از بیگانگان، نظریه تأثیر یونانی، مخصوصاً تأثیرهای آن... است که جنبه های جادوئی و کیمیایی در جنبه های متافیزیکی و گنوسی عرفانی و نو افلاطونی آن راه یافته بود و چیزی را پدید آورده بود که گاه از آن به«رستگاری یونانی» و یا به تعبیر ماسینیون«رستگاری شرقی» یاد می شود. موارد تأثیر و تأثر تصوف اسلامی از عرفان یونانی بوسیله متون یونانی ترجمه شده به زبان عربی عبارتند از:

1-     مهمترین متن موجود در این موضوع کتاب«آئولوجیای» می باشد.

این کتاب آنگونه که می دانیم عبارت از فصول و منتخباتی برگرفته شده از عقاید افلاطونی است و در آن نظریه های«فیض» و «واحد» مندرج است که نقش مهمی را در تصوف اسلامی بازی کرده است، و مخصوصاً توسط سهروردی مقتول و ابن عربی بکارگرفته شده، و در آن نظریه«کلمه» یا«لوگوس» نیز آمده است.

در این شکی نیست که صوفیان مسلمان از آغاز سده پنجم تا سده دهم هجری از محتوای کتاب آئولوجیا تأثیر پذیرفته اند، اما اختلاف در این است که آیا این تأثیر و تأثر مستقیم بوده یا از راه کتب اسماعیلیه که همه این کتابها شدیداً از آن کتاب[آئولوجیا] متأثر بوده اند.

2-     کتب منسو به«هرمس» در درجه دوم اهمیت قرار دارد... سهروردی مقتول و ابن عربی بطور آشکاری از هرمس متأثر شده اند، مخصوصاً سهروردی در ایده«طباع تام» که همه پیروان فلسفه اشراق پس از سهروردی از آن متأثرند، از هرس متأثر بود و طباع تام همان«نوس» است که«روحانیه» و«طبیعت کریمه» نیز نامیده می شود.

3-     از متون مهم منسوب به هرمس«رساله هرمس در سرزنش نفس» است... این رساله شامل گفتگوهایی است با نفس و تحلیل و نکوهش نفس اماره و دعوت نفس است به پاک گرایی و قداست یابی.

و طبیعی خواهد بود که در گفتگوها و راز و نیازهای صوفیان مسلمان هم مشابهتهایی آنچنان بیابیم»[29].

آنه ماری شیمل:

خانم شیمل معتقد است که تصوف اسلامی در سیر خود از زرتشتی گری، سنت بودایی، هندوئیسم، آیین مانوی، یهودیت و مسیحیت متأثر بوده است.

1-     تأثیر زرتشتی گری:

«حضور نفوذ و تأثیراتی زرتشتی گری را باید مطمئناً از ابتدای دوره حکومت عباسیان، زمانی که پایتخت از دمشق به بغداد نقل مکان پیدا کردف مورد تصدیق قرار داد. ایرانیان برجسته دربار درآمدند، سنتهای ایرانی مأخوذ از کتاب سیره پادشاهان در حکایات و داستانهای عربی داخل گردید تا در شکل دادن به تصویری که از یک حاکم ایده آل وجود داشت نقش مؤثری ایفا نماید؛ و بالاخره میتولوژی ایرانی جای سنتهای نسبتاً ضعیف عربی در دوران قبل از اسلام را گرفت.

2-     تأثیر سنت بودایی و هندوئیسم:

در مناطق شرقی ایران و ماوراءالنهر مسلمانان با پیروان دین بودایی برخورد نموده تا حدودی به آداب و رسوم مرتاضانه آنان علاقه مند شدند...

هندوستان به عنوان سرزمین حکماء و جایگاه اعمال جادوگرانه ای که توسط افرادی سیاه و زشت انجام می شد، قلمداد می گردید.

3-     تأ ثیر آیین مانوی:

آیین مانوی که کاملاً در سرزمینهای خاورمیانه و خاور نزدیک و در آسیای مرکزی گسترده بود، توجه حکماء و متکلمین اسلامی را به خود جلب نمود، و حداقل در بیش از یک مورد دیده شد که یکی از عرفا را به گرایشات مانوی متهم نمودند.

4-     تأثیر یهودیت و مسیحیت:

یهودیها هم اقلیتی کوچک، ولی فعال را تشکیل می دادند.[ولی] مهمترین تماس نخستین مسلمانان در دوران حکومت بنی عباس با مسیحیان بود که در گروههای متعددی تقسیم شده بودند،... از مرتاضان و زهاد گوشه نشین مسیحی که در نقاطی از عراق و در کوههای لبنان زندگی می کردند مکرراً در داستانهای صوفیانه نام برده می شود... در داستانهای صوفیان نخستین، برخورد و ملاقاتی با یک زاهد مسیحی و یا راهبی حکیم و اهل بصیرت از عناصر افسانه ای«ساختگی» داستان به حساب می آید: صحنه هایی نظیر اینکه شخصی به توضیح پاره ای حقایق عرفانی به فرد طالب می پردازد، و یا اینکه مرید سالک به تحسین درجه زهد و پرهیزکاری راهب یا زاهد مورد بحث می پردازد اما یک صدای آسمانی به او میگوید که تمام این پرهیزکاریها به نجات و رستگاری آن فرد نمی انجامد چرا که وی به حضرت محمد(ص)ایمان ندارد. در نزد صوفیان، حضرت عیسی... به منزله زاهد و عابدی ایده آل و عاشق محض خداوند جلوه می کند.

زایری بی خانمان و دربه در، که بدون آنکه بداند کجا سر به بالشی خواهد نهاد به پیروان خویش اهمیت تواضع، صلح خواهی، و خیرخواهی را تعلیم می دهد... همچنین محتمل است که در اویش و صوفیان اولیه پارچه پشمینه ای را که بر تن می کردند از زهاد و مسیحی گرفته باشند...»[30].

خانم شیمل در غیر از مسیحیت دلایل درستی نمی آورد و صرفاً تقارن زمانی و رفت و آمد و رابطه های همسو را دلیل بر تأثیر و تأثر عرفان اسلامی از مکاتب دیگر می داند.

بنابراین این سؤال مطرح می شود که بر فرض رابطه، و بر فرض اینکه صوفیان با نحله های دیگر در یک شهر زندگی می کردند آیا ما می توانیم نتیجه بگیریم که عرفان اسلامی و متصوفه تحت تأثیر آنها قرار گرفته اند؟

این سؤالی است که خانم شیمل آن را بی پاسخ گذارده است.

دونالد نیکلن:

نیکلن در بحث خاستگاه تصوف اسلامی می گوید پژوهشهای نوین ثابت کرده است که منشاء تصوف و رد پای آن در گذشته و انتساب و ارتباط آن را به انگیزه و علتی معین نمی توان به سادگی پی جست، او در عین حالی که می گوید نباید به دنبال منشاء معین و واحدی برای تصوف گشت، نظریه کسانی را که می گویند تصوف واکنش دماغ آریایی در مقابل دینی سامی است، و یا اینکه این طریقه مأخوذ از اندیشه هندی یا ایرانی و یا مانی است، باطل می داند و میگوید به صرف شباهت نمی توان نتیجه گرفت که اندیشه تصوف اسلامی مأخوذ از این نحله های فکری است.

اما خود وی می نویسد که تصوف و عرفان اسلامی از مسیحیت، مکتب نو افلاطونی، گنوسی، چیزهایی را اخذ کرده است و ریشه در این آیین ها و اندیشه ها دارد. در رابطه با مکتب بودیسم هم سخنانی دارد که دو پهلو بیان شده و نمی توان بطور صریح گفت که تأثیر و ریشه بودیسم را می پذیرد یا نه اما برای انیکه بحث روشن شود ما همه این اندیشه ها را از زبان نیکلس بازگو می کنیم.

الف- آیین مسیح:

«بدیهی است تمایلات اهل زهد و توکل که به آنها اشارتی رفت، با نظریه های مسیحی هماهنگ بود و از آنها تغذیه می کرد. بسیاری از نصوص انجیل و گفته های منسوب به عیسی در اناجیل و کتب نامعتبر مسیحیان، در قدیمی ترین تذکره های متصوفان نقل می شود و راهب مسیحی اغلب در نقش معلمی ظاهر می گردد که تعلیم و رایزنی زاهدان مسلمان خانه به دوش را بر عهده دارد. نیز دیده ایم که پشمینه که نام«صوفی» از آن مشتق گردید، خاستگاهی مسیحی دارد: به احتمال، نذر سکوت، ذکر و سایر ریاضتهای زاهدانه هم به همین اصل باز می گردد عبارات منتخب زیر خود به تمام و کمال گویای آیین عشق الهی است.

«... و عیسی به قومی بگذشت نزار و ضعیف، گفت:«شما را چه رسیده است؟» گفتند«از بیم عذاب خدا بگذاختیم» گفت:«حق است برخدای که شما را ایمن کند از غذاب» و... و به قومی دیگر بگذشت از این هر دو ضعیفتر و نزارتر و روی ایشان از نور می تافت، گفت:«شما را چه رسیده است؟».

گفتند:«ما را دوستی خدای-تعالی- بگداخت» با ایشان بنشست، گفت،:«شمایید مقربان، مرا به مجالست شما فرموده اند» یکبار احمد ب ابی الحواری، عارف لوری، از راهبی مسیحی پرسید:

«محکمترین حکمی که در کتابهای مقدس خود می یابی کدام است؟» پاسخ داد: هیچ حکمی محکمتر از این نمی یابیم:

«با تمام نیرو و توان آفریننده ات را دوست بدار» تأثیر مسیحیت و بر تصوف اسلامی از طریق زاهدان، راهبان، و فرقه های بدعت گذار آن(نظیر مصلّین یا یوکیتها) مضاعف بود، یعنی هم جنبه زاهدانه ن هم عارفانه داشت»[31].

ب: آیین نو افلاطونی:

«ارسطو، برجسته ترین چهره فلسفی اسلامی است و کمتر مسلمانی با نام فلوطین، که بیشتر به شیخ یونانی مشهور است، آشناست. اما از آنجا که عربها، نخستین آشنایی خود با ارسطو را از راه شرحهای شارحان نو افلاطونی بر ارسطو حاصل کردند، مشربی که نزد آنان به خوبی رنگ گرفت و از آن مسلم شدند، آیین فرفوریوس و پروکلوس بود.

بدین سان، کتاب«الهیات ارسطو» که در قرن نهم میلادی به عربی ترجه شد بواقع خلاصه آیین نو افلاطونی است.... علاوه بر سنت ادبی، مجراهای دیگری نیز وجود داشت که از آن طریق تعالیم مربوط به فیض، اشراق، معرفت و جذبه، انتقال یافت. در این باب به حد کافی جهت اقناع خواننده سخن رانده شده است که در آن روزگار امواج اندیشه های عرفانی یونانی در اوج خود بود و به آسانی ساکنان مسلمان آسیای غربی و مصر را زیر آماج خود گرفت، جایی که بار نخست بنیان عرفان صوفیانه در آن مکان پی افکنده شد.

یکی از کسانی که در این پیشرفت علوم یونانی به شمار می رفته است. اگر بیفزاییم که بیشتر آرای وی با آنچه، برای نمونه، در نوشته های دیونوسیوس می یابیم یکی است، بی گمان چنین استنتاج می کنیم که... نو افلاطونیان همان رنگ گسترنده عنصر عرفانی را بر اسلام پاشیدند که قبل از آن مسیحیت را با آن کاملاً رنگ آمیزی کرده بودند»[32].

ج) آیین گنوسی:

«با وجود آنکه شواهد چندان روشنی در دست نیست، جایگاه برجسته نظریه معرفت در اندیشه صوفیان اوایل، از تماس آنان با آیین گنوسی حکایت دارد و شایان توجه است که گویند والدین معروف کرخی، که تعریف او از تصوف«درک و دریافت حقایق الهی» است، از صابئین، یعنی از منداینان، بوده اند که در هامونهای بابل سرزمین بطایح میان بصره و واسط می زیسته اند. دیگر اولیای مسلمان«راز اسم اعظم خداوند» را آموخته بودند. آورده اند که ابراهیم ادهم دو مردی را دید اندر بادیه و نام مهین(اسم اعظم) حق او را بیاموخت و بدان خدای را بخواند و خضره را دید»...

.... روایت زیر از آیین هفتاد هزار حجاب، به نقل از درویش رفاعی، و متأخر، بروشنی نشانه های آیین گنوسی را می نمایاند...

«میان خداوند، حقیقت واحد، و عالم جسم و ماده هفتاد هزار حجاب است. هر نفسی پیش از تولد از درون این هفتاد هزار حجاب میگذرد. نیمه درونی حجابها نور و نیمه برونی ظلمت است. نفس در سیر بسوی وجود از هر حجاب نوری که می گذرد یکی از صفات الهی را فرو می نهد و از هر حجاب ظلمتی که می گذرد به یکی از صفات دنیوی متصف می شود. بدین سبب، کودک گریان به دنیا می آید، چه نفس[به گونه ای غریزی و علم فطری] از جدایی خود از خداوند اگاه است. کودک در خواب بدان جهت می گوید که نفس خاطره ای از آنچه را از دست داده به یاد می آورد. از سوی دیگر گذر از حجابها نسیان می آورد و به همین خاطر انسان را انسان مینامند. اکنون نفس، چون همیشه، تخته بند تن است و با این پرده های ضخیم از خداوند دور مانده است.

همه هدف تصوف، طریقت درویشان، در حالی که هنوز نفس اسیر تن خاکی است، گریز از این زندان، دریدن هفتاد هزار حجاب، و بازجویی روزگار وصل به احدیت است. از لباس تنانی نباید به درآمد، تن را باید پالود و روحانی ساخت تا یاری گر نفس باشد نه مانع آن. تن چون فلزی است که برای تطهیر و تخلیص و استحاله آن به آتش نیاز است و شیخ به مرید می گوید راز این استحاله به دست اوست.

مراد می گوید و ترا در آتش شور و احساس روحی خواهیم افکند و تو پاک پالوده بر خواهی آمد»[33].

اگر این نکته روشن شود که این تعالیم و اندیشه ها، اندیشه های مکتب گنوسی است تأثیر آن را می توان به وضوح، در ابیات مولانا جلال الدین بلخی بخصوص در ابیات آغازین کتاب مثنوی دید.

آنجایی که مولوی می گوید:

بشنو از نی چون حکایت می کند                            از جدائیها شکایت می کند

کزنیستان تا مرا ببریده اند                           در نفیرم مرد و زن نالیده اند

.... تا

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش             باز جوید روزگار وصل خویش

د) آیین بودا:

«پیش از فتح هند به دست مسلمانان در قرن یازدهم میلادی[قرن 5 هجری قمری]، تعالیم بودا در شرق ایران و ماوراء النهر نفوذی گسترده داشت. از رونق شکوفایی معابد بودایی در بلخ، مرکز ناحیه بلخ باستان، شهری که بخاطر اقامت تنی چند از صوفیان شهره بوده، سخنها گفته شده است.

استاد گلدزیهر، توجه ما را به این نکته مهم جلب می کند که در افسان های اسلامی، از صوفی معروف ابراهیم بن ادهم به منزله امیر بلخ یاد می شود، امیری که تخت را رها کرد و به کسوت درویشی آواره درآمد- و این تکرار حکایتی است که در باب بودا می آورند.

صوفیان، استفاده از تسبیح را از راهبان بودایی آموختند و به احتمال،... با اطمینان می توان گفت که طریق صوفیان، تا آنجا که به پرورش نفس، مراقبه زاهدانه و تجرید فکری مربوط است، دین بسیاری به آیین بودا دارد.

اما ویژگی هایی که این دو نظام دارند، اختلافات اساسی آن دو را تشدید می کند. برای مثال:

در باب روح چون دو قطب متمایزند بودا به وجود خود چهره ای اخلاقی می بخشد[و خدایی را مد نظر ندارد]، در حالی که صوفی از طریق شناخت و عشق به خدا، خود را اخلاقی می سازد.

بی گمان فکر می کنم مفهوم صوفیانه«فنا»ی نفس جزئی در وجود کلی خاستگاهی هندی دارد.

نخستین ارائه دهنده بزرگ این فکر، عارف ایرانی بایزید بسطامی بود که به احتمال، آن را از پیرو شیخ خود ابوعلی سندی اخذ کرده است از گفته های بایزید است که:

«خلق را حالاتی است ولی عارف حالی ندارد زیرا رسوم خود را محو کرده و هویت خود را در هویت غیر خود فنا ساخته و آثار او در آثار غیر خود غایب گردیده است».

«حق تعالی سی سال آینه من بود، اکنون من آینه خودم» یعنی، بنابر آنچه نویسنده شرح احوال او می گوید، «آنچه من بودم نماندم، که من و حق شرک بود، چون من نماندم حق تعالی آینه خویش است».

«از حق به سوی حق رفتم تا ندا کردند از من در من که: ای تو، من!».

این مطلب از سرچشمه آیین بوداست، بل اصل آن به باورهای وحدت وجود و دانتایی باز می گردد»[34].

ب)نظر اندیشمندان جهان اسلام:

ماجد فخری:

ماجد فخری بین تصوف اولیه و تحسین و تصوف متأخر یعنی قرن سوم، چهارم هجری فرق می گذارد. درباره تصوف نخستین وی معتقد است که اساس و سرچشمه اصلی آن قرآن و احادیث نبوی است. فخری می گوید مفاهیمی چون فقر، فکر، ذکر، صبر، زهد و حتی محبت الهی و... همگی پیامدهای منطقی همان کشش و دعوت  تبلیغ آخرت طلبانه قرآن است.

قرآن با آن چنان زبان و روشی دعوت کرد که منطقاً نتیجه آن چیزی جز فقر طلبی، اشغال به ذکر، زهد و ترک دنیا، و صبر بر هر چه سختی است، نخواهد بود.

اما به عقیده او در تصوف عنصری وجود دارد که این طریقه را غیر اسلامی می نمایاند.

این عنصر و این گرایش همان چیزی است که صوفیه از آن به حقیقت یاد می کنند. صوفیان با این گرایش حقیقت جویانه چشم خود بر روی شریعت می بندند و پای از فرایض و شریعت فراتر می گذارند این بدان معنی است که مرید در راه دست یابی به«حقیقت» نه تنها از شریعت که حتی از پیامبر آن شریعت نیز چشم می پوشد و خواهان گفتگوی مستقیم و بی واسطه با خدا می شود.

وی برای شاهد آوردن و دلیل آوردن بر مدعای خود نمونه ای از نادیده انگاشتن شریعت در نزد صوفیه را ذکر می کند که آن هم اعراض و بر حذر داشتن از ازدواج است، در نزد صوفیه ازدواج به عنوان مانعی بر سر راه سالک تلقی می شود که سالک باید از این مانع عبور کند، اما کسانی چون حسن بصری، رابعه عدویه و دیگر صوفیان نخستین نه تنها از ازدواج پرهیز داشتند، بلکه آن را به شدت نکوهش کرده و به آن می تاختند. هر چند می توان گفت که صوفیانی هم بوده اند که نه تنها ازدواج رامانع تلقی نمی کردند بلکه خود نیز ازدواج کرده و آن را کاری صواب و مطابق با ریقه خود می دیدند. لذا به نظر می رسد که برای ارزیابی اینکه عرفا از شریعت چشم پوشی می کردند شاید ذکر چنین نمونه هایی مناسب نباشد. ماجد فخری بحث در رابطه با خاستگاه تصرف را چنین پی می گیرد.

«... می توان گفت که صوفیان نخستین بطور کلی در پایبندی به اعتقادات اهل سنت استوار ماندند حتی جنید که بذرهای تصوف توحیدی را پاشیده بود هر چند خود متأثر از مفاهیم هندی بود باز همه نتایج منطقی ممکن را بیرون نیارود و این کار بعدها به دست صوفیان بی پروا انجام گرفت.

در میان این صوفیان بی پروا... دو تن در سده سوم هجری از همه پرآوازه ترند.

بایزید بسطامی و منصور حلاج، بایزید بسطامی(متوفی261ه.ق) در بسطام در غرب خراسان زاده شد و به دست نو مسلمانی هندی بنام ابو علی سندی به تصوف گرایید، و همو بود که آموزه«الفناء فی التوحید» را به بسطامی آموخت»[35].

ماجد فخری ثمره ملاقات بسطامی یا ابوعلی سندی را تصوف وجودی می داند که تصوف اسلامی به واسطه بایزید بسطامی آن را در اختیار گرفت، و به نسلهای بعد صوفیه رسانید.

«تأثیر اندیشه های هندی در تصوف وحدت وجودی و فناء فی التوحید بایزید بسطامی، تردید پذیر نیست این تصوف پیوند آشکاری با نظام مابعد الطبیعی و دانتا دارد این نکته نه تنها از وجود مرشد هندی بسطامی ابوعلی سندی که برخی حقایق نهایی را به وی آموخت، بل از رنگ اندیشه بسطامی در روزگاری می زیست که در آن شانکارا و مکتب وی فعالانه در تلاش بودند تا اندیشه دانتایی را احیا و نظام پردازی کنند.

شطحیات سرمستانه بسطامی همچون(سبحانی، ما اعظم شأنی) و(من توأم)و (من منم)که همه گواه بر اتحاد با خداست، در اوپانیشادها و ودانتا نظایر بسیاری دارد»[36].

درباره دیدگاه فخری یک نکته مهم وجود دارد و آن هم دیدار بسطامی و ابوعلی سندی است.

که اگر این دیدار و نیز پیرو مریدی این دو ثابت شود و روشنه شود که بایزید بسطامی شاگرد وی بوده است، هیچ جای شک باقی نخواهد ماند که تفکر وحدت وجودی و اندیشه های دیگر بسطامی و طریقه صوفیه مأخوذ از آیین هندی است.

ولی اگر گفته نیکلسون را به یاد داشته باشیم که گفت این نظریه که عرفان اسلامی مأخوذ و متأثر از یک فکر و آیین معین و واحدی باشد، بکلی باطل است، در اینصورت این رأی با مشکل مواجه خواهد شد.

علاوه بر این برخی نیز گفته اند که صرف شباهت بین دو دیدگاه و یا دو مکتب نمی تواند لیلی برای اخذی یکی از دیگری باشد. چنانکه نیکلسون و دیگران گفته اند و نمی توان گفت که تأثیر و تأثری در کار بوده است. ولی باز هم باید متذکر شویم که دلیلی که می تواند نظریه فخر را موجه سازد اثبات قضیه تاریخی شاگردی بسطامی نزد ابوعلی سندی است.

ناگفته نماند که علاوه بر اثبات این دیدار تاریخی باید ثابت شود که تفکر وحدت وجودی و فناء فی الله، در دوران قبل از بایزید و در اصول تصوف قبل از او وجود نداشته است و إلا باز هم این نظریه دچار مشکل خواهد شد.

حنّا الفاخوری و خلیل الجر:

فاخوری از جمله کسانی است که تصوف اسلامی را صرفاً اسلامی می داند و به ریشه ها و منشاء خارجی در تصوف معتقد است. از عواملی چون آیین هندی، مسیحی، نوافلاطونی، را در بروز و ظهور و رشد تصوف اسلامی مؤثر میداند. تا اینجا این عوامل همانهایی است که دیگر محققین نیز بدان اشاره کرده اند.

اما عامل دیگری را نی فاخوری به این عوامل می افزاید که به گفته خود وی تاکنون کسی بدان اشاره ای نداشته است و آن را از یاد برده اند. آن عامل عنصر اشراقی است که فاخوری و خلیل الجر آن را به عنوان یک عامل مؤثر در طریقه صوفیه برمی شمرند.

«حقیقت این است که مأخذ و منشاء تصوف اسلامی متعدد است برخی از این مآخذ اسلامی و برخی غیر اسلامی است، یعنی هندی و فارسی و مسیحی و یونانی است.

1-     عامل اسلامی:

در قرآن آیات بسیاری می بینیم که مسلمانان را به اعراض از دنیا و کوشش برای زندگی اخروی دعوت می کند.... همچنین در قرآن آیاتی است که درباره ذکر، مراقبت نفس و بسیاری از اموری که متصوفین به عنوان مقامات برگزیدند و مذهب خود را بر آن بنا نهادند نظیر، منافقون/9. بقره/265. کهف/28. طه/130 و132 و...

و آیات دیگری که حتی صوفیان می توانند تمام مبانی نظری و عملی خود را بدان مستند کنند... اما اینها بدان معنی نیست که صوفیان اسلام، نخست این آیات را در کتاب خدا یافته اند، سپس تصوف خود را بر آنها بنا نهاده باشند. بلکه چون به کتاب خدا نگریستند، در آن آیاتی یافتند که از اصول تصوفشان دفاع می کرد.

اگر متصوفه برای تعیین روش خود نخست به قرآن رجوع می کردند و به موجب وصایای آن عمل می کردند، آیات بسیاری را نیز می دیدند که آدمی را به کار و کوشش در طلب معاش، و تمتع از طیبات عالم تحریض می کند نظیر: قصص/77. مائده/87.

این دو تمایل متباین؛ یعنی اعراض از دنیا و کوشش بخاطر آن را در سیره رسول نیز می بینیم از او روایت شده که فرمود:

«بهترین شما کسی است که دنیا را بخاطر آخرت و یا آخرت را بخاطر دنیا ترک کند. بهترین شما کسی است که هم نصیب خویش را دنیا برگیرد و هم ذخیره راه آخرت فراهم سازد».

همچنین از تجرد نهی فرموده و به مردی که می خواست تجرد اختیار کند گفت:«بنابراین تو از برادران شیطان هستی. اگر از راهبان نصاری هستی به ایشان بپیوند و اگر از ما هستی بدان که سنت ما نکاح است».

و نیز فرمود :«کسی که می خورد  شکر می گوید، از زاهد روزه دار بهتر است»[37].

2- عامل هندی:

در عامل هندی فاخوری مانند ماجد فخری ریشه آن را به بسطامی پیوند می زند و بایزد بسطامی را کسی می داند که اندیشه فنای روح فردی در وجود کلی را که از اندیشه های اساسی هندی است، وارد تصوف اسلامی کرد. بین تصوف اسلامی و تصوف هندی اصول مشترکی وجود دارد که این اصول مشترک باعث شده که فاخوری تصوف اسلامی را مأخوئذ و متأثر از آیین هندی بداند. وی این اصول مشترک را به ترتیب بر می شمرد.

«اموری که میان تصوف هندی اسلامی مشترک است:

1-     فناء در وجود کلی:

این حالت را صوفیه«فناء» و«محو» و«استهلاک» گویند و شباهت بسیاری با نیروانای هندی دارد.

2-     طی کردن مراحل:

صوفیه هند نیز مانند صوفیه اسلام معتقد به مراحلی هستند که باید سالک آن را طی کند، تا به عالیترین درجات این فنا نائل آید.

3-     اتحاد با وجود کلی:

از موارد دیگر اشتراک تصوف اسلامی و هندی، اتحاد با وجود کلی است، چنانکه هر دو یکی شوند، تا آنجا که صوفی کسی را که بگوید من خدا را می شناسم شرک می دانند. زیرا شناسایی مولود دو چیز است:

یکی شناسنده و دیگری شناخته شده و این به دو گانگی منجر می شود. همچنین برهمائیان نیز می گویند معرفت انسان به برهما، رأیی سخیف و باطل است که هر معرفتی به دو گانگی رسد، «زیرا در هر معرفتی دو چیز وجود دارد ذاتی که می شناسد و ذاتی که شناخته می شود».

4-     خرقه پوشی:

از تأثیرات هندی در تصوف اسلامیف یکی خرقه ای است که مرید به هنگام دخول در جماعت صوفیه می پوشد، و این خرقه رمزی است از فقه و اعراض از عالم.

5-     سُبحه و ذکر:

از دیگر موارد، بکار بردن سُبحه و ذکر گفتن است که در اسلام شیوع فراوان دارد»[38].

3- عامل مسیحی:

در اندیشه های مسیحیت و تأثیر آن بر تصوف اسلامی فاخوری آن را از قدیمی ترین و مؤثرترین عوامل در تصوف اسلامی می داند. وی برای این مدعی می گوید کسی که رساله قشریه را خوانده باشد، بسیاری از تعالیم انجیل و اقوال مسیح را در ضمن شرح حال متصوفه پیشین خواهد دید.

فاخوری به مواردی اشاره می کند که تصوف اسلامی آنها را از آیین مسیحیت و راهبان مسیحی اقتباس کرده:

«1- زهد:

زهد و پارسایی مسیحی، در سرزمینهایی که اسلام داخل شد قبلاً منتشر شده بود... از میان مسلمانان آنها که راه زهد و پرهیز را به خاطر نیل به حیات اخروی پیش گرفته بودند، در ناسکان مسیحی به چشم اعجاب می نگریستند.

2-     فقر:

فقر از فضایل مسیحیت است و در قرآن ذکری از آن نشده است، و متصوفه اسلام چنانکه این تیمیه ثابت کرده آن را از مسیحیت گرفته اند و مرادف کلمه تصوف بکار برده اند.

3-     توکل:

از خصوصیات دیگر دین مسیح توکل مطلق به خدا و اعتقاد کورکورانه به عنایت اوست.

4-     حب الهی:

در کنار توکل حب الهی را می بینیم که در مسیحیت همراه با ایمان و رجاء فضایل سه گانه را تشکیل می دهند.

حب الهی نیز به تصوف اسلامی داخل شده و رنگ خاص به خود گرفته است.... شاید نخستین کسی که محبت و حب الهی را جانشین خوف ساخت، رابعه عدویه باشد(وفات 133 ه.ق).

5-     لباس پشمینه:

صوفیان مسلمان لباس پشمینه را از راهبان مسیحی گرفتند.

6-     تجرد:

صوفیان در پیروی از راهبان مسیحی آنچنان راه مبالغه پیمودند که برخی از آنها با وجود اینکه برخلاف تعالیم اسلام بود از ازدواج سرباز زدند.

7-     انجیل و ذکر روایت مسیح:

انجیل در تصوف اسلامی نقش مهمی داشته است، چنانکه کتب صوفیه پر از قطعاتی از آیات انجیل است.

در کتب صوفیه مانند رساله قشیریه وقوت القلوب ابوطالب مکی اخبار بسیاری از مسیحی روایت شده.

در انجیل و در رسائل تعابیر زیادی است که عیناً آنها را در نزد صوفیه می یابیم... شاید این سخن متصوفانه که می گویند:

«هر کس به درجه اتحاد رسد، حکم